آترین آترین ، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 14 روز سن داره

آترین فرشته کوچک من

محمدرضا تولدت مبارک

سلام ستاره پرفروغ من   دیشب تولد محمدرضای عزیز بود. یه پسر باهوش و دوست داشتنی. من و تو هم دعوت بودیم. دختر ناز من که تو بغل زندایی(مامان مهرزاد) خوابیدی و تا وسطای تولدم خواب بودی. تا اینکه شروع کردن تا آهنگ تولدو بخونن و یه باره از خواب نازت بیدار شدی. و تا آخر شب هم بیدار بودی. این اولین تولدی بود که تو توی اون شرکت کردی و برات آرزو می کنم که همیشه قدمات به سمت شادی ها برن. همیشه بدون که دوستت دارم. اینام دوستای توان. از راست به چب. مریم، امیر حسین، محمد رضا، علی رضا، مهرزاد ...
25 شهريور 1392

3 ماهگی آترین کوچولو

سلام فرشته آسمونی من   آترین کوچولوی من، دیروز 3 ماهت تموم شد. رفتم قد و وزنتو گرفتم که خدا رو شکر رشد خوبی داشتی. این ماه خیلی بزرگ شدی. خوابات منظم تر شده، منو می شناسی، به بعضی از واژه ها و حرکات می خندی. با صدای من آروم می شی، دوست نداری بغل غریبه ها بری و فقط دوست داری تو بغل آشنا ها باشی. وقتی بی حوصله ای یا وقت خوابت حسابی اخلاق می فروشی و بلعکس وقتی از خواب بیدار می شی جیگری می شی که نگو و نپرس. سعی می کنی بعضی چیزا رو با دستت بگیری اما هنوز این کارو قشگ بلد نیستی. همچین انگشتاتو می خوری و  یه صدایی بلند می شه که هر کی ندونه فکر می کنه، چی داری می خوری. صبحا وقتی بیدار می شی خیلی خوش خلاقی اما جرات یه لحظه تنها گ...
21 شهريور 1392

روز دختر

سلام دختر زیبای من امروز روز تو، روز دختر، روزی که همیشه برای من وتو خواهد بود.  دختر نازم دقتی فهمیدم که یه دختر باردارم، خیلی خوشحال شدم، چون با تمام وجودم به زیبایی هایی که خداوند در وجود یک زن قرار داده ایمان دارم. هر چند می دونم هزاران محدودیت در اطراف تو قرار داره که هر روز که بزرگ تر می شی محدویت های تو نیز زیاد تر و زیاد تر خواهد شد و همراه با تو و شاید پیشتر و بیشتر از تو رشد خواهد کرد، نمی دونم شاید گاهی وقتا جا بزنی، شاکی بشی، نا امید بشی و یا بلعکس. نمی دونم فقط آرزو می کنم که در آینده تو محدودیت هاتو شکست بدی نه محدودیتها مانع حرکت و صعود تو بشن. و بدون که زندگی در جریانه چه زن باشی و چه مرد فقط نوع ن...
15 شهريور 1392

سالگرد ازدواج مامان و بابا

سلام آترین نفس   چند روز پیش سالگرد ازدواج منو بابات بود. 4 سال پیش همین موقع ها بود که منو و بابات با هم ازدواج کردیم. اون موقع ها من تو یه حال و هوای دیگه ای بودم. نمی دونم روزی که نوشته های منو بخونی چه نظری خواهی اشت در مورد من و گذشته من، اما مهم اینکه من الان دیگه پشیمون نیستم از آرزوهایی که ازشون گذشتم، یا حداقل فکر می کنم که پشیمون نیستم. من از زندگی که با پدرت دارم راضیم. خدایی برای منو تو هر کاری می کنه و هیچ وقتم مانعی سر راه من نبوده و مانعی سر راهم نیاورده. نمی دونم زندگی در آینده چیا رو برای ما رقم خواهد زد، فقط یه چیزی رو می دونم اونم اینکه نمی ذارم تو فدای آرزوهات بشی، هر کاری می کنم تا به آرزو های زیبات ب...
10 شهريور 1392

وقتی آترین کوچولو مریض می شه

سلام دلبند من گل زیبای من، بهشت من، رنگین کمون هزار رنگ من، الان که برات می نویسم تو مثل روزای قبل سرحال نیستی، خنده ی روی لبای قشنگت کمرنگ شده، خسته و بی حوصله ای، بی قرارو بی خواب. آترین زیبای من سرما خورده و خیلی بی تابی می کنه. کاش می دونستی هر گریه تو چقدر دل منو بدرد میاره، کاش می دونستی که با هر اشکت هزاران بار دعا می کنم که هر وقت توی تمام زندگیت دردی خواست به سراغ تن زیبای تو بیاد، من سپر بلای تو باشم. کاش بدونی که نهایت خوشحالی من، تماشای این حس در درون توست و کاش بدونی که چقدر و چقدر دوستت دارم، وای چه احساس قشنگیه این احساس مادری و من از تو ممنونم آترین زیبای من که این احساس با اومدن تو به من هدیه داده شد. راستی تو دیروز9...
2 شهريور 1392